تبليغاتX
شاید عاشقانه................... شاید!
دوباره فرصت برای نوشتن از تو و دوباره نوشتن از تو و گوش کن که می نویسم برای تو.خیلی وقت نیست،شاید دو یا سه ماه که تو بگو دو یا سه سال گذشت برای من انگار.گذشتند لحظه ها اما سخت،خیلی سنگین،گذشتند روزها اما سست،اما غمگین.یاد روزی که بودی و چقدر آرام بودم وتند می گذشتند اما ثانیه ها،دقیقه ها،ساعت ها و روز ها.حواسم نبود به زمان،پرت بود!پرت تو.کوچک بود بزرگ می شد  اتاقم اما وقتی  حرف می زدم از تو،برای تو،با تو. و تو نفس می کشیدی عمیق اما، به نظرم آه می آمد.چرا؟نمی دانم!یعنی پرسیدم ولی چیزی نفهمیدم!شاید می دانستی که قرار است  هوا گرم شود،ملتهب شود و می دانی که چقدر می ترسم از گرما،متنفرم از حرارت،از نادانی،از حسادت!مخصوصا که از نوع بچه گانه اش باشد،حسادت را می گویم.حسادت به من،به تو،به حرف های ما،اس ام اس های ما.به روزگار خوش ما اما حسادت کرد آن هم از نوع بچه گانه اش البته با درصد کمی از سفاهت!ده یا یازده درصد می دانی که!فکر می کنم قرار نیست بعضی آدمها بزرگ شوند،همیشه کودک می مانند با همان خصوصیات.اگر چه ریش داشته باشند .آن هم زیاد.دو یا سه کیلو حتی!فکر می کنند با ریش بزرگتر به نظر می رسند!هرچه بیشتر بزرگتر!فکر می کنم کافی باشد حرف از دنیای بچه ها که فرصت خیلی با ارزش تر از این حرف هاست!

راستی دیدمت چند روز پیش! یاد آن روزها افتادم،آن زمان که گلدار بود همه جا انگار! آن زمان که می درخشید زرد انگار! خندیدی، نمی دانم شاید از زرد ،مشکی،عینک،شاید از کفش های خاکی! وبعد یاد آن شب افتادم،شبی که تاریک بود و من سرگردان در کوچه های باریک شهر غافل از چشم های جغد پیر،کارناوال بود انگار در نیمه های شب !گذشتی و دیدی ودیدم که چقدر زیبا می شود آسفالت بعد باران زیر لاکپشتی ها.خوب می گفتم دیدمت چند روز پیش  ساعت دو، وسط ظهر،و سط کوچه،که ما ندیدیم فرشته روی ریگ راه برود یا دست پسرکی تخص را- که دوچرخه اش  بی صاحب میان کوچه افتاده- به سمت خانه بکشد.یاد برنج محسن افتادم-که چه قدی کشیدی!- ترسیدم قدت از من بلند تر باشد،اما حالا که فکر می کنم جای  نگرانی نیست!اما دیگر کاری از من بر نمی آمد،یعنی از گردنم بر نمی آمد که بیشتر بچرخد!چرخاندم ولی نچرخیدی تو و دوباره گلهای چادرت نصیبم شد!قناعت کردم باز به همین گلهای سفید و سیاه تا شاید فردا شاید فردای فردا یک گل سبزه ببینم- البته به نظر خودت که فکر می کنم سخت می گیری یا شکسته نفسی میکنی-هر چند ریگ های خیابان رابشمرد یا مثل بچه هایی که پول گم کرده اند،به زمین خیره باشد.حداقل یک بار سرت را بالا بگیر ،شانه هایت را هم،که چند بار به تو گفتم"وقتی راه میری قوز نکن!"دنیا را ببین که چه زیباست البته سر عمر!و نگاهم کن که خراب نگاه تو ام،اگر لبخند زدی هم که چه بهتر!!!

ببخشید یادم آمد که سلام نکردم –سلام- امیدوارم خوب باشی ودوباره سوال تکراری من که"زن من میشی؟" ودوباره حتما جواب تکراری تو که همان"خووووووووب"مثل همیشه.هنوز سلام نکردم باید خداحافظی کنم که تلخ نیست به نظر من خداحافظی!خدا حافظی قطع ارتباط نیست بلکه برقراری ارتباطی دیگر در دنیایی دیگر و حالا این دنیا مال خودت است و هرکاری که تو بخواهی انجام میدهی آن چیزی را داری که دوست داری و همینطورآنکسی!پس خداحافظ دیدار در آن دنیا! نترس همین دنیای بعد از خداحافظی را گفتم!دلم خیلی تنگ شده.

17.6.1388  

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:27 توسط mamali |

وقتی که اشک هایت هوای دلم را بارانی میکند،اشکهای خودکار کاغذ شعرم را خیس میکند

وقتی که نوازش می کند دست تو ابرها را ،وقتی دست من لمس میکند عکس کوچکت را.

وقتی می خندی بی دلیل از چیزی،وقتی فرو می روم بی هوا در چیزی.

آن زمان که می گذرم از کوچه تان،آن زمان که تکرار میشود همه چیز.

آن زمان که گلدار بود همه جا انگار! آن زمان که می درخشید زرد انگار!

خندیدی باز بی دلیل. نمی دانم شاید از زرد، مشکی،عینک،شاید از کفشهای خاکی!

شبی که تاریک بود و من سر گردان در کوچه های باریک غافل از چشمهای خمار جغد- که ما ندیدیم جغد چشمش خمار باشد ولی بود!-

کارناوال بود انگار در نیمه های شب!گذشتی و دیدی ودیدم که چقدر زیبا می شود آسفالت بعد باران زیر لاکپشتی ها.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 16:1 توسط mamali |

 

 گرامی‌ترین و زیباترین‌ها در جهان،
نه دیده می‌شوند و نه حتی لمس می‌شوند،
آنها را تنها در دل باید لمس کرد.

شکست در عشق فاجعه نیست ٬ فاجعه آن است که بدانی چرا در عشق شکست خوردی !

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:5 توسط mamali |


وقت سحر است خیز توای مایه ناز
نر مك نرمك باده خورو چنگ نواز
كانان كه به جایند نپایند بسی
وآنان كه شدند كس نمی آید باز

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:48 توسط mamali |


ای کـــاش دلـــم اســیـــر و بــیـمار نبود
در بـــنـــد نــــگاه او گــــرفــتــار نــبـود
من عاشق واو زعشق من بی خـبر است
ای کــاش دل و دلــبــــر و دلـــدار نـبود

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو بی‌جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من تو چیست؟ بگو

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:42 توسط mamali |

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:35 توسط mamali |

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:29 توسط mamali |

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:56 توسط mamali |

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:52 توسط mamali |

وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي توانستی نجاتم دهی

 من از معراج آسمانها می آیم
همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم .
برگرفته از کتاب هبوط در کویر  خلقت انسان

 رودها در قلب دریاها پنهان میشدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ,و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر میداشتند و جانوران,هر نیمه,با نیمه ی خویش در زمین می خرامیدندو یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما ...خدا همچنان تنها ماند و مجهول,و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه.می جست و نمی یافت.

آفریده هایش او را نمیتوانستند دید ,نمیتوانستند فهمید,می پرستیدندش,اما نمیشناختندش و خدا چشم براه (آشنا)بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است,در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.کسی (نمیخواست),کسی (نمی دید),کسی(عصیان نمیکرد),کسی عشق نمی ورزید,کسی نیازمند نبود,کسی درد نداشت...و.....وخداوند خدا ,برای حرفهایش مخاطبی نیافت!هیچکس او را نمیشناخت,هیچکس با او (انس )نمیتوانست بست..........................(انسان)را آفرید!و این نخستین بهار خلقت بود طواف

خدا ،قلب جهان است،محور وجود است،کانون عالمي است که بر گردش طواف مي کند،و تو در اين منظومه ،چه در کعبه ،چه در عالم،يک ذره اي،ذره اي در حرکت،هر لحظه جايي،يک حرکت هميشگي،فقط يک وضعي،و هر دم در وضعي ،هماره در تغيير ،در شدن،در طواف و اما هميشه و همه جا،فاصله ات با او ،با کعبه،ثابت!دوري و نزديکي ات بسته به اين است که در اين دايرهٔ گردنده،چه شعاعي را انتخاب کرده باشي.دور يا نزديک،ولي هرگز به کعبه نمي چسبي ،هرگز در کنار کعبه نمي ايستي،که توقف نيست،که براي تو ثبوت نيست ،که وحدت وجود نيست ،توحيد است.گرداب انسان ها بر گرد کعبه چرخ مي خورد و آنچه پيدا است،تنها انسان است ،اين جا است که مي تواني مردم را ببيني و مرد و زن نبيني، اين و آن نبيني ،من و او و تو وآنها را نبيني، کلي را ببيني،جزئي را نبيني،فرد در کلي انسان حل شده است، فناء فرد است،اما نه در خدا،در ما،در انسان،در مردم،بهتر است بگويم:در امت!اما فنايي در جهت خدا ،براي خدا در طواف خدا!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 10:40 توسط mamali |

در زندگی مشو مدیون احساس کسی ، تا نباشد رایگان عمرت گروگان کسی ، زندگی دفتری از خاطره هاست ، یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ، یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد ، ما همه همسفریم .

اگر کسی را دوست داری ، به او بگو ، زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند ، می شکنند . (جرج آلن)



سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی ، چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن ، سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن .




انسان بودن یعنی اینکه وقتی با کسی مشتاقانه کوهی رو بالا رفتی اما رو قله حس کردی که ازش بی نیاز شدی یادت نره که اون پایین چقدر بهش نیاز داشتی .



اگرچه دوری ز اینجا ، تو یعنی اوج زیبایی ، کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی ، اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم ، اگر در فکر چشمانت شکسته قلب نمناکم ، ولی یادم نخواهد رفت ، که یاد تو هنوز اینجاست ، میان سایه روشن ها ، دل شیدایی من تنهاست ، نباید زود می رفتی و تنها کوچ می کردی .



نگاهت چشمه ساری است که مرا با خود به رویا می برد ، لبانم که از خستگی و سنگینی سکوت تکیه بر هم داده اند ، تا غروب مهربانی عشق تو را سجده می کنند .



به نام ستاره ی شب تاریکم ، یک شب خوب تو آسمون ، یک ستاره چشمک زنون ، خندید و گفت کنارتم تا آخرش تا پای جون ، ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون ، ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون ، اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون ، ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون ، ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون ، حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون .


اگر در زندگی ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد آهنگ زندگی را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند بر تو چه گذشت .



اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری . (دکتر علی شریعتی)



در خلوت تنهایی ام ، حضور مبهمت و تصویر گنگ نگاهت مرهمی است بر دردهای کهنه دلم ، بی تو ، شبهایم ، بدون شبگرد عشق ، مرگ بارترین شبهاست .



به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ، آدم با غرور می تازد ، با دروغ می بازد و با عشق می میرد . (دکتر علی شریعتی)


سخت است هنگام وداع ، آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است ، پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد .


اگر کسی را دوست داری ، به او بگو ، زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند ، می شکنند . (جرج آلن)


سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی ، چون همه از نورت استفاده می کنن ولی اصلا نگات نمی کنن ، سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن .


من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

Man chistam?
Labkhande por malamate payizi ghoroob dar jostejooye shab
Ke yek shabnam fetade be chang shab hayat , gomnamo bi neshan
Dar arezooye sarzadane aftabe marg

———————————-

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

Che omid bandam dar in zendegani
ke dar na omidisar amad javani
Sar amad javani va mara nayamad
payame vafayi az in zendegani

———————————-———————————-

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد

Harf hayi hast baraye nagoftan va arzesh amighe har kasi be andazeye harfhayi ast ke baraye nagoftam darad

———————————-

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

Cho kas ba zabe delam ashena nist
Che behtar ke az shekve khamoosh basham
cho yari mara nist hamdard , behtar
ke az yade yaran faramoosh basham

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:12 توسط mamali |


چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!

چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !

چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی !

چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!

چه بیرحمانه! من سوختم !............ولی هنوز هم دوستت دارم! غریبانه


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:46 توسط mamali |

در خلوت تنهایی ام ، حضور مبهمت و تصویر گنگ نگاهت مرهمی است بر دردهای کهنه دلم ، بی تو ، شبهایم ، بدون شبگرد عشق ، مرگ بارترین شبهاست .
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:40 توسط mamali |



شرط دل دادن ٬ دل گرفتنه وگرنه یکی بی دل میشه و یکی دو دل !

زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند ، زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد ، یکی بدبختی مطلق معنی کرد ، یکی درد درمان ناپذیرش خواند ، و سرانجام یکی رسید و گفت : زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد ، زندگی تفسیر نمی شود . (احمد شاملو)

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:34 توسط mamali |

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:32 توسط mamali |

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:27 توسط mamali |

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:25 توسط mamali |

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:23 توسط mamali |

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:21 توسط mamali |

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:19 توسط mamali |

ای مهربان !

بگذار تا در میان شب های عزلت و تنهایی با تو سخنی داشته باشم ، بگذار تا با تو از درد جانکاه رازی که همه ی وجودمان را فرا گرفته گفتگو کنیم ، بگذار تا بنالیم از درد فراق دوستی که با غیبتش همه ی پشت و پناهمان رفت.

ای مهربان !

پس از تو دیگر آسمان هیچگاه تمامیت روشنایی خورشیدش را بر ما ارزانی نداشت.

ای منتهای صبوری

ای دلیل گمشدگاندر صحرای بی کسی

ای همه خوبی !

کی خواهی آمد ...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:12 توسط mamali |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 21:32 توسط mamali |

 

من از معراج آسمانها می آیم
همه ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ،ایزدان با همه ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام .از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام . از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و ، با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم .
برگرفته از کتاب هبوط در کویر  خلقت انسان

 

 

من به چشم سيهت دوست گرفتار شدم

                                                                           بوسه بر خاك زدم از همه بي زار شدم

راه ميخانه به رويم چو ببستند ديدند

                                                                           يك نفس رفتم و اين بارزديوار شدم

عاقبت كوزه ي مي دست من مست افتاد

                                                                          بوالعجب بين كه در آن حال مددكار شدم

چون كه بيدار شدم حمدوثنايت گفتم

                                                                         چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

فارغ ازمسجد وبتخانه و ميخانه شدم

                                                                        من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

يوسفم را چو به بازار خدايان بردند

                                                                        با كلاف گنهم پير خريدار شدم

چون كه يوسف بشد از آن من و بار گناه

                                                                       من خجلت زده در خدمت خمار شدم

من تنها چوزدم دم زدمي از دم تو

                                                                   بين كه امشب به خوشي شهره ي بازار شدم

 

 

 

تو را خواهم دگر هیچ

دلـت را شـعـلـه ور خـواهـم دگـر هـيـچ

                                                                      در آن شـور و شـرر خـواهـم دگـر هـيـچ

تـو از مـن هـر چـه مـي خـواهـي طـلـب كـن

                                                                      مـن از تـو چـشـم تـر خـواهـم دگـر هـيـچ

اگـر روزي بـه كـويـت راه يـابـم

                                                                       خـودم را در بـه در خـواهـم دگـر هـيـچ

مـن از تـو اي كـه مـعـمـاري بـه عـشـقـم

                                                                       بـه مـسـتـي خـاك تـر خـواهـم دگـر هـيـچ

اگـر روزي بـگـويـي يـار مـا بـاش

                                                                       خـودم را كـور و كـر خـواهـم دگـر هـيـچ

بـيـا شـد عـشـق تـو ايـنـك پـر از غـم

                                                                        دلـم را پـر زغـم خـواهـم دگـر هـيـچ

اگـر روزي بـسـوزي تـو بـرايـم

                                                                         تـو را مـن خـشـك تـر خـواهـم دگـر هـيـچ

بـگـفـتـي سـوزش عـشـقـم تـوانـي؟

                                                                          تـو را مـن داغ تـر خـواهـم دگـر هـيـچ

بـدان انـدر هـواي عـشـق رويـت

                                                                           مـن از تـو بـال و پـر خـواهـم دگـر هـيـچ

بـپـرسـيـدي اگـر خـواهـي نـخـواهـم؟

                                                                           تـو را مـن بـيـشـتـر خـواهـم دگـر هـيـچ

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:46 توسط mamali |

 

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

- دگر کافي ست.

  
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:51 توسط mamali |

شل سیلور استاین :

درون تو صدایی هست که تمام روز در وجود تو زمزمه می کند؛
حس می کنم این درسته، می‌دانم این یکی غلطه.
نه معلم، نه واعظ، نه پدر و مادر، نه دوست و نه هیچ آدم عاقلی
نمی تواند بگوید چه چیز درست است و چه چیز غلط.
تنها به صدای درونت گوش کن!



زنها هرگز نمیگویند ترا دوست دارم
ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری
بدان که درون آنها جای گرفته ای.
(رو شفوکو)


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(مونتسکیو)



قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی ، نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی ، قاصدک هیچ کس با من نیست ، همه رفتند ، تو چرا می مانی ؟؟



اشتباهي که همه عمر پشيمانم کرد / اعتمادي بود که بر هر کس من ميکردم

.

مادر:
کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم

بهشت ها برای تو آفریده شده اند و درختان برای اینکه سایبان تو باشند سر از خاک بر می آورند....

مادر تو غزل زیبای محبت و ایثاری...دوستت دارم و نام تو را با چشمه ها و رودها زمزمه میکنم......

همسرم، معنای عشق و دوستی را در تمنای وجود تو یافتم. مادرم، با تو زیستن، بهشتِ زندگی من است.

مادرم، خواستم خوشبوترین گل دنیا را برایت هدیه بیاورم، اما دیدم تو خوشبوترین گل دنیا هستی.

مادرم، تو تنها ستاره‌ای هستی که در روز و شب می‌درخشی. ای ستاره‌ی زندگیم، تو را با تمام وجود دوست دارم.



زن هستی ساز و نظم ده و مهر گستر است ســـــــــــرچشمهء محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خـــــــــــدا عشق مظهر است بعد از خـــــــدا به سجده بوَد زآنکه مادر است


وقتی محبتت را با همه وجودت به من تقدیم کردی و مرا شرمنده الطاف کریمانه ات کردی و دل قشنگت را مالامال از عشق به من کردی بار دلدادگی را سخت بر دلم نهادی و امانت عشق را در وجودم نهادی و عهد کردم که تکیه گاهت در همه لحظاتت باشم. روز ولادت حضرت زهرا را به شما همسر عزیز و مهربانم پیشاپیش تبریک میگویم

دو موجود هستی گرامی تر است
یکی میهن و دیگرش مادر است
ستایش کنم زن که او مادر است
که مادر سزاوار زیب و زر است
تو ای مادر من نوای میهن من
کنم خواب در اغوشت ای سرور من

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:50 توسط mamali |